تبليغاتX
محسن بیدی
سلام اين روزها بيشتر از هميشه احساس تنهايي و غريبي مي كنم

نمي دانم چرا اما حال روز خوش با من سر سازگاري ندارد

 تو محل كار ، خونه و ... ان احساس گذشته را ندارم

 يگي ميگه برو سفر باز حال رفتن ندارم

 از خود بي خود شدم  و باز حال خودم را هم ندارم

 ورزش و دوست دارم اما ناي ورزش كردن ندارم 

با كتاب دوست شدم اما حال خواندن ندارم 

خلاصه حال درست و درماني ندارم

يادش بخير دوران دانشگاه تنها به فكرم درسام بودم  اما حالا حال درس هم ندارم

رفيقام ميگن حال چي داري ، مي گم حال هيچي را ندارم

بگذرم چرا كه شما هم حال من را نداريد

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 16:35 |

زلزله امد ها خيلي ترسيده بودم من كه اما شما تابلو نكنيد

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 19:6 |
اين روزها هرجايي ميرم بحث سياسي هست . بابا خسته شديم بسه ديگه . حرف تازه بايد بزنيد. سوار تاكسي ، تو مهماني و در جمع دوستان اما ...، دلم ميخواد داد بزنم سياست لعنت خدا بر تو .

دلم براي دوستانم تنگ شده براي خيلي ها از جمله دوستان صمصمي خودم كه خارج از ايران زندگي مي كنند.

البته همه انان را در فيس بوك مي بينيم . اما ديدن دوستان در نت كجا رويت آنان در دنياي واقعيت .

خلاصه بايد به فكر حرف تازه بود . سياست را بزاريم براي سياسيون . ما بايد براي شادي خودمان قدم برداريم . 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 19:30 |

سلام مدت ها بود که دلی برای نوشتن نداشتم و سعی داشتم با تنها چند بیت شعر از دل خود خبری به دوستانمم بدهم . دوستانی که این روزها تعداشان داره به حد صفر می رسه . اما خدا را شکر که باز هم کسی هست که به عنوان ... باز هم با من همکلام میشود .

این روزها دوستان میگن از مجلس چه خبر و زمانی که من میگم با مجلس و دولت کاری ندارم و فقط تنها می خواهم کار خبری خودم را بکنم آنان شاخ در میارن .

من که توی سیاهی ها از همه رو سیاه ترم چه خبری می تونم داشته باشم . اما امید وارم چرخه اقتصادی کشور دوباره بچرخه . خستگی ها یاین روزها اخیر هم از تن من و دوستان من بیرون بیاید .

این شب ها خیلی برای من مهمه چون می توانم از خداوند طلب بخشش کنم . چرا که میان این کبوتر ها با چه رویی بپرم .

دلم شدید هوای یک سفر کرده که برم کنار دریای جنوب و به خلیج تا ابد فارس نگاه کنم و با هاش درد و دل کنم به یاد قدیما .

نم نم بارون دوران دانشگاه هم از طرف دیگه هوای دلم را عوض کرده .

اما ...

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 16:8 |
کاری نکن دوباره مجبور شم
از تو و دوست داشتن تو دور شم

کاری نکن که عهد و پیمونمو
بشکنمو مثل تو مغرور شم
بشکنمو مثل تو مغرور شم



دروغ چرا ، من به تو وابسته ام
کور شم اگه دروغ بگم ، کور شم

بدون عزیزم نمیخوام یه لحظه
تو زندگیت وصله ی ناجور شم
تو زندگیت وصله ی ناجور شم

کاری کن عاشق شم و بخندم
کاری کن از قصه و غم دور شم

قسم به هر چی گفتم و شنیدی
دوست ندارم دوباره مجبور شم
دوست ندارم دوباره مجبور شم

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 13:27 |

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
 نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم


چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
 ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم
 كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
 كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:17 |

 تو دستامو گرفتی‌ ، راهم از دنیا جدا شد
توی آغوش تو چشمم به جهانی‌ تازه وا شد
بغض من از تو شکست و گریه شعر بی‌ صدا شد

تا تو دستامو گرفتی‌ ، لحظه از شماره افتاد
لحظه های از تو مردن ، زندگی‌ رو یاد من داد
با تو برگشتم به دنیا ، به شروع هر دوی ما
از خودم بریده بودم ، با تو برگشتم به فردا (به فردا)

بگو وقتی‌ تو نباشی‌ ، من کجای روزگارم
بگو بار گریه هامو روی دوش کی‌ بذارم
من که بی‌ تو با جهانم ، با خودم کاری ندارم

اين اهنگ را در تنهايي خودم گوش مي كنم .

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 9:32 |

داشتم دفتر خاطراتم را ورق مي زدم ياد خط نوشته هايي افتادم كه روزي در طلائيه نوشته بودم انجا حرف حرف من و قلم قلم من نبود كه بر روي كاغذ مي رقصيد شايد من تنها وسيله اي براي نوشتار بودم .

روزي كه نوشتم ، اينجا طلائيه است. سكوتي عجيب، نه بر فضا، كه انگار بر تك تك اعضاي هيات همراه حكم فرماست. همه چيز ساده. همه جا خاك. آهنگ آرام و محزوني كه دل را مي‌لرزاند همه جا به گوش مي‌خورد.

 آهنگي كه خودم و بعضي ديگر براي گوشي‌هايمان انتخاب كرده‌ايم و انگار دلمان مي‌خواهد هميشه دلمان بلرزد! آهنگي كه هر لحظه دلت مي‌خواهد يكي آن ميان فرياد بزند: «گم‌گشتة ديار محبت كجا رود؟»

گوشه‌اي روي پلاكاردي نوشته شده است: «به آستان مقدس شهداي مظلوم طلائيه خوش آمديد». بعضي از همين حالا قبل از گذر از سردر، كفش‌ها را از پا درآورده‌اند. همه چيز بوي غم و غربت مي‌دهد! خدايا! چه غم غريبي اينجاست!

«فاخلع نعليك، انك بالواد المقدس طوي». فكر نمي‌كنم ديگر با وجود اين جمله در بالاي سردر، كفش در پايي مانده باشد. انگار كه بي‌هيچ حرفي حكم مي‌كند و توان مقابله با آن نيست. آري! اينجا نيز گوشه‌اي ديگري از وادي مقدس «طوي» است.

پا در راه مي‌گذاريم. راه خاكي و طولاني است كه دو طرف آن را با تابلوها و پرچم‌هاي رنگارنگ آذين بسته‌اند. هنوز چند قدم بيشتر نرفته‌ام كه تابلوي اول به چشم مي‌خورد: «شهادت نردبان آسمان بود» بقيه‌اش را ننوشته‌اند، اما دلم مي‌خواهد همانجا جار بزنم: «چرا برداشتند اين نردبان را؟!»

حال امروز مي گويم حال كه چهار سال از آن روز مي گذرد ، تو را به خدا هيچ وقت حوالي غروب به طلائيه نرو! غروب طلائيه ديوانه مي‌كند تو را! ديوانگي قشنگي است، اما نه در شهر كه آدم‌هايش بوي آهن مي‌دهند و سيمان و گچ. آدم‌هاي شهر چه مي‌دانند چه بر سر تو مي‌آيد وقتي مي‌بيني حتي روي تكه سنگ طلائيه هم نوشته است: من هم غريبم!» آدم‌هاي شهر چه مي‌دانند؟!

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:17 |

دنبال تولد دوباره هستم اخه ميگن هر انساني در برخي اوقات با مرگ زود رس مواجه و براي حضور دوباره و تقابل با سختي هاي زندگي نياز به تولد دوباره دارد ، حال تولد دوباره اين بار به سراغ من آمده است چراكه در يك روزگاري از نقطه اوج به زمين برخوردم و يا به معنا ديگر از عرش به فرش رسيدم .

مفهوم سبک زندگی به نسبت رویکردهایی که بدان پرداخته می شود، تعاریف متفاوتی دارد. سبک های زندگی مجموعه ای از طرز تلقی ها ، ارزش ها، شیوه های رفتار، حالت ها و سلیقه ها، در هر چیزی، از موسیقی گرفته تا هنر و تلویزیون و سبک دادن به باغچه ( گل کاری ) و دکوراسیون و فرش کردن خانه و... را در بر می گیرد.

سبک زندگی فرد، اجزای رفتار شخصی او نیست، لذا غیر معمول نیستند. اما بیشتر مردم معتقدند که باید سبک زندگی شان را آزادانه انتخاب کنند.

در بیشتر مواقع عناصر یک سبک زندگی به شکلی جمع می شوند و شماری از افراد در یک نوع سبک زندگی اشتراکاتی پیدا می کنند. به عبارت دیگر، گروههای اجتماعی اغلب مالک یک نوع سبک زندگی شده ، یک سبک خاص را تشکیل می دهند.

مفهوم سبک زندگی به معنای انطباق دادن یک رهیافت سبک داده شده، در زندگی است . مثلا برای فرد مهم است که مانند فلان خواننده معروف باشد. حتی اگر آن خواننده غذای تایلندی بخورد، دیوار خانه شان را فلان رنگ کند ، یا در خانه تفریح کند نه بیرون...

سبکی شدن زندگی با شکل گیری فرهنگ مردم رابطه نزدیک دارد. بنابر این می توان شناخت لازم در مورد فرهنگ یک جامعه را از طریق شناخت سبک زندگی آن جامعه به دست آورد. به این معنی که باید نسبت به اشکال سبک داده شده ی زندگی مردم در آن جامعه، شناخت پیدا کرد.موسیقی عامه، تلویزیون، آگهی ها همه و همه تصور ها و تصویرهایی بالقوه از سبک زندگی فراهم می کنند .

 اما این تصویرها اجازه می دهد که مردم فکر کنند و تصور کنند، هرچیزی که آنها را ارضا می کند را سازمان داده ، بسازند.

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:58 |

براساس برنامه ریزی های صورت گرفته در چند سال اخیر قرار براین بوده که ایران  در سال 1404 به نقطه اوج اقتصاد منطقه مبدل شود و تمامی عرصه تجارت منطقه را به خود اختصاص دهد اما به راستی چرا این افق از ایران دوری می کند و قصد ندارد با ایران و ایرانی همخوان شود.

 

                                         

سوء رفتاری های برخی از مدیران اقتصادی در دولت که البته آنان خود هیچگاه این ضعف مدیریتی خود را قبول ندارند و همواره دیگر دولتمردان را به عنوان مقصر اعلام می کنند باعث شده است که کشور هایی همچون امارات ، بحرین ،قطر و حتی عراق و افعانستان قصد دارند در این تاریخ زمانی معین ایران را در زیر سایه خود قرار دهند .

ایرن کشوری با 2500 سال قدمت تاریخی آن هم منحصر تجاری که حتی دکتر غضنفری رییس فعلی سازمان توسعه و تجارت اعلام می کند که ایران با توجه به منطقه استراتژیک خود می تواند همانند گذشته به یک کشور تجاری تبدیل شود ، اما جناب آقای دکتر مگر وزیر مربوطه در بخش بازرگانی اعلام نمی کند که ایران جزء یکی از پنج کشور در خصوص بالا بودن تعرفه ها است ، پس براستی چگونه تبدیل به یک کشور تجاری امکان پذیر است.

کشوری که همواره ترس داشته امار واقعی واردات را اعلام کند و یا زمانی که آمار 55 میلیارد دلاری از سوی گمرک اعلام می شود معاون رییس سازمان توسعه تجارت آن را تنها برای کالاهای اساسی عنوان می کند چگونه می تواند در افق 1404 سر بلند کند.

برای تبدیل شدن به یک کشور تجاری باید تعرفه کاهش یابد ، تجارت آزاد صورت گیرد ، حمایت از تولید دخل کاهش یابد و بسیاری از اقدامات اینچنینی صورت گیرد  اما آیا این ها در ایران صورا خواهد گرفت و یا اصلا چرا از فرمایشات رهبری مسوولان امر بهره کامل را نبردند .

زمان پاسخگویی فرا رسیده است امروزه دیگر تولید نباید در سایه حمایت دولت پا در عرصه رقابت بگذارد تولید باید خود با برند های دیگر جهان رقابت کنند و درصورتی که نتواند خود باید این حقیقت را بپذیرد و این سخنان که نرخ های تعرفه که یکی از اهرم های حمایتی برای صنعت داخل است همواره به کمک انان بیاید باید کنار گذاشته شود.

   

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:35 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar