اومدنشو احساس می کردم....اما...باور نداشتم...
آخه مدتی که باورم نمیشه...چی...؟همه چی...
تا اینکه دوستی گفت...چرا نشتی...؟اومدش ها...
شاید منتظرت باشه...شک داشتم...بلند شدم ...
رفتم سراغش...همون جای همیشگی. ..همون
قرار همیشگی...هر سال همین موقع ها پیداش
می شه...می دونی از چیش خیلی خوشم میاد...
از اینکه بی خبر میاد و بی خبرم میره...
به نقل از دوست خوبم امیر نریمانی است

