تو و من از عشق رویایی هم دم میزدیم
تو می گی گریه نکن گریه هات را دوست ندارم
اما من تو سینه سنگ تو خورشید را میزارم
دوست دارم قلب تو ار گرمای عشق گر بگیره
بدونی دلم از عشقت داره اروم می میره
|
من و تو سکوت دل مرده رو بر هم میزدیم
تو و من از عشق رویایی هم دم میزدیم تو می گی گریه نکن گریه هات را دوست ندارم اما من تو سینه سنگ تو خورشید را میزارم دوست دارم قلب تو ار گرمای عشق گر بگیره بدونی دلم از عشقت داره اروم می میره + نوشته شده توسط محسن بیدی در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت
11:50 |
عشق چیست ؟
صدها تعریف در باره عشق کرده اند و می شود کرد اما انچه به نظر من بهترین و عمیق ترین تعریف از عشق است :"عشق زائیده تنهایی است و تنهایی نیز زائیده عشق است " تنهایی به معنای این نیست که فرد بی کس باشد کس در پیرامونش نباشد. این جملات از دکتر شریعتی است . این شعر بد نیست در این خصوص رفتیم زادگاه چکاوک تا شعر معرفت بفروشیم شعر عشق شعری بلند و گرم چو خورشید ساخته گل خنده های عشق بکاریم و باغ را از قحطی امید و محبت رها کنیم
+ نوشته شده توسط محسن بیدی در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت
10:49 |
در عاشورا خون حلقوم فرزندش را در مشت می گیرد و به آسمان . رو به چشم های خداپرتاب می کند
که ببین ! و این قربانی را از من بپذیر شاهد باش ! در چنین روزگاری است که مردن برای مرد تضمین حیات یک ملت است. این گفته های دکتر شریعتی است این گفته ها هنوز هم معنا دارد اما باید این را بگم بعد از ان روز سیاه بعد از فاجعه رفتن تو راه جدا کردی و تنها رفتی و سر آغاز زمین رویش یک باور درد آور شد و گل خاطره با انگشت فاصله ها پرپر شد .
+ نوشته شده توسط محسن بیدی در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت
12:1 |
خیلی جالب است هیچ کس در جای خودش نیست
همه در پست غیر تخصصی خود کار می کنند این دیگه رسم شده دیپلمه وزیر می شه لیسانسه آبدارچی یا کارمند ساده خلاصه باید دید کی به کی است اما خدا وکیلی این ریس جمهور خوب ادمی است چون جوانان را داره میاره تو کار توکل به خدا این شعر را جالب میدانم برای اقا رییس جمهور آمدی اکنون که به پایان شب و آیینه نزدیک شدم آمدی دلخوشی شاپرکان زخمی! ولی افسوس چه دیر آنقدر دیر که شاپرکان از دشت پریدن
+ نوشته شده توسط محسن بیدی در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت
17:11 |
کاشکی یک هم نفس با من بود
جاده را در می نوردید آه! با من قدم بر می داشت قدم در راه بی نهایت راه نامعلوم + نوشته شده توسط محسن بیدی در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت
12:0 |
از همان روزی که گفتی برخیز
باهمه خستگیم در راهم و هنوز خواب بیداری رویای تو را می بینمم از همان روز که فرسوده ترین شعر زمین را خواندی و گل سرخ ولی خشک زمستانی را هدیه ی راهم کردی در راهم در راهم چونسیم سحر از کوچه بی طاقت احساس گذشتی و رفتی و من از سوگ حقیقت غافل به زمین عطش آلود کدر خیره شدم + نوشته شده توسط محسن بیدی در جمعه هفتم بهمن 1384 و ساعت
18:40 |
من همیشه شعر می گذاشتم اما امشب حالم خوش نیست اخه دکتر ها پدر بزرگم را جواب کردن گفتن تمامه تو خونه همه فامیل بازار گریه داغه مادر بزرگ / خاله ها / دایی ها / مامان و بابا / داداشم و خود من
خسته ام از اشک پی در پی خسته ام از امروز بی فردا خالی از رفتن به آینده خسته ام از تکرار ساعت ها + نوشته شده توسط محسن بیدی در جمعه هفتم بهمن 1384 و ساعت
0:47 |
بغض دستانم برای تو گریه کن امشب به جای من من خدا را جستجو کردم خسته ام من پس کو خدای من مهریان من تو کامل کن گریه های ناتمام را با خدا حافظ پر کن نقطه چین های سلامم را می روم بر جای پای من می روم با این دوپای لنگ تا مرگ خیسم را تماشا کنی + نوشته شده توسط محسن بیدی در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و ساعت
12:1 |
رفتی و ماندنت معنای ما نکرد
گفتم بخوان ولی بغضت صدا نکرد ای مهربان ترین!حتی دو دست تو افسوس یک گره از کار ما وا نکرد در کنج بی کسی حتی نگاه تو اندوه و درد را از دل جدا نکرد فریاد عشق ما تا آسمان رسید دردا که عشق مانیز با ما وفا نکرد + نوشته شده توسط محسن بیدی در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت
10:43 |
گریه کردی آرام
گفتی ای دوست مهم نیست زیاد بوسه ام دادی و من مرگ درد آور دستان تو را مات و بی رنگ به تصویر کشیدم و پس از آن به یقیقن های دلم شک کردم پهنه خشک وجود خود را کوچک و کوچک و کوچک کردم + نوشته شده توسط محسن بیدی در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت
10:36 |
عاشقی که تنها باشه
تو این دنیا نمی مونه همه دنیاش زیر آب از غم دوری یارش می میره + نوشته شده توسط محسن بیدی در دوشنبه سوم بهمن 1384 و ساعت
12:22 |
درون من پر از خوره پر از تعفن جنازه های خاطره پر از حقیقت زوال بودن است من از تنفر تمام خانه های بی سلام و سایه قطره قطره خون شدم ولی ببین که کیستم! + نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت
22:34 |
بیا مرا ببین که سایه ام پر از شب گلایه ام بیا مرا رها کن از زمین ناسپاس تو سرشناس سرزمین سالهای بی کسی بیا مرا بزرگ کن ! فقط تویی نجات بخش من ! مرا ببر از این دیار ناشناس ببر از این سکوت وحشی زمین بیا عزیز آشنای نازنین! + نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت
22:32 |
قفل
+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت
18:51 |
اتفاق هنوز نیفتاده
می نویسم پرشتاب را
فکر می کنم
+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت
18:48 |
تو به تنهایی خود بالیدی
من به تنهایی خود خندیدم و در انبوه حباب آلود خاطره ها پوسیدم تو پر از شعر و شعورم کردی از غم و فاجعه دورم کردی ولی ای شاعر آیینه صفت ! غصه ای تازه و پر شاخه درونم رویید + نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت
18:45 |
رقص برگ ها
عبور نابرابر تو را نوید می دهد در دیار آهنین و یخ زده تو هم مرا فریب می دهی وعده های خالی و عجیب می دهی + نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت
18:41 |
|
|