تبليغاتX
محسن بیدی
خوب امروز هم گذشت

کلی کار داشتم رفتم انقلاب برای سفارش لوح تقدیر خبرنگاران

بعد رفتم دفتر وای خدا امروز تهران چه خبر بود . نمی دانم این اقایان 

در شهرداری چه کار می کنند خدا می داند .

باران نعمت هست اما در تهران همه باران را دوست ندارن مخصوصا در

این روز خیلی از دختر ها داشتم برای پسر ها هدیه می خریدند  و

 برعکس  .

ساعت ۱۷ هم امدم خانه.

راستی امروز این ها را چند تا از دوستان برای من ارسال کرده اند

پول نداره ، خونه نداره ، موبایل نداره ، قیافه نداره ، کامپیوتر داره ولی پول کارت اینترنت نداره ، همه جا پیاده میره آخه ماشین نداره ، جوک زیاد میگه ولی اصلا خنده نداره ، خیلی وراجی میکنه ولی منو که می بینه زبون نداره ، آهنگ زیاد میخونه ولی صدا نداره ، میگه منو دوست داره ولی دوسم نداره ، یه زمانی منو داشت ولی حالا منم نداره ، هنوز دوسش دارم ولی لیاقت نداره ، همه ی اینا دروغ بود هیچکدوم حقیقت نداره ، چون دل من کسی رو به جز تو دوست نداره

 

 

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ... به دلي که بسيار جاي خالي برايت داشته باشد .......... ودستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد ....

 

): شما طبق قانون ?? ماده ? قوانين دوستي به حبس ابد در قلب من محکوميد . آيا اعتراضي داريد

 

 

دلم ميخواد اونقدر کوچيک بشم قد يك پرنده،اونوقت پر بزنم بيام پيش تو!... دلم ميخواد اونقدر بزرگ بشم قد يك نهنگ، اونوقت تو رو بخورم تا هميشه پهلوم باشی

 

تيكه هاي دخترا: 1 - فاصله سني مون خيلي زياده(يعني محترمانه : باي) 2 - من به تو علاقه به اون صورت ندارم (يعني بابا ديگه به چه زبوني بگم خيرپيش)3 - من الان تو موقعيت بدي هستم (يعني جون مادرت ديگه گير نده) 4 - تقصير تو نيستتقصير منه (يعني حقش بود از اول بي رودربايسي ميگفتم تو را به خير و ما رو به سلامت) 5 - منتو دوستيمون از هيچ کاري دريغ نکردم (يعني تا جا داشت محترمانه بهت گفتم برو) 6 - ديروزيه خواستگار دکتر داشتم (يعني بالاخره دست از سرم بر ميداري يا نه؟

 

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 19:29 |
سلام  و درود

اول از دیروز بگم  با داش علی خودم تلفنی حرف زدم مثل همیشه

بعد زنگ زدم از بنیاد بین المللی غدیر به علی بلند نظر  حال و احوال

شماره مسعود فاضلی و امیر نریمانی را گرفتم نزدیک ۲ سال هست

این اقایان را ندیده ام زنگ زدم اما خدا وکیلی زود شناختن و فهمیدم

بچه ها هستن در سنگر خبر البته امیر از ایلنا امده بیرون .

بعد خدمتتان بگم زنگ زدن به حاج پیام یار که ببینم اوضاع خوبه و در

بقیه روز هم که چیزی از ان نمانده بود کار هم کردم خدا را شکر.

امروز

مهدی بیدی خان دادش داره وسایل خود را جمع میکنه که برگرده بره

جمعه ۶ صبح پرواز داره به سوی اسیای شرقی از خدا می خواهم

همیشه هوا این دادش ما را داشته باشه .

من الان دارم به فردا فکر میکنم که روز خوبی هست اما نه برای برخی

ها مثل من خدا این جا باید به من و امثال من کمک کنه .

هنوز با دادش علی که در اداره هست تماس نگرفتم تا خبر از او داشته

باشم این کار را حتما میکنم و ۱۰۰ در ۱۰۰ بعد عصر هم مثل همشه

در پاتوق خودمان در میدان هستیم .

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 10:23 |
فكر نمي كردم اون روز بياد . اما اومد همين امروز . حداقل قرار نبود به

 اين زوديها بياد . اما اومد . امروز از صبح حال ديگه اي داشتم . رفتم كوه

 سمت رودهن (اخه بابام اینجا ویلا ساخته) تنها ، قدم زنان رفتم تا اون

 بالا و اومدم پائين . اونقدر نرم و آهسته رفتم و اومدم كه خودمم

 نفهميدم چجور رفتم و اومدم.

عجيبه وقتي تو بلاگ مي نويسي ، آدمهاي زيادي تو رو مي شناسند .

مي دونند چي دوست داري چي نداري . مي دونند چه كردي چه

نكردي و ... بهت زنگ مي زنند ، بعد كه چيزي مي گي مي بيني اوخ

همه بلاگ رو حفظند ، مي خندي كه اي بابا من شما رو نمي شناسم

 و شما منو واضح و روشن مي شناسيد.

 خودت خندت مي گيره . يادم باشه هر جا رفتم برای کاری آدرس اينجا

 رو بدم بگم مي توانيد ببينيد من در چند سال گذشته هر روزش چجوري

 بودم . اينطوري راحتتره ، سند مكتوبم هست .

 

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 21:31 |

امروز ۲۱ بهمن ماه سال ۱۳۸۵

خیابان ولی عصر ، سفره خانه سنتی ۴ سوق

بچه ها خبرگزاری سینا امدن اما باز هم همه نبودن

حاضران علی بلندنظر در روزنامه ایران ورزشی ( خودش یک تنه همه را

 جمع کرد ) ، زهره بال  در خبرگزاری مهر به همراه خواهرش ، مریم

 کریم پور خبرگزاری میراث ( داره مادر میشه به سلامتی ) ، آزاده

یکتایی در روزنامه تهران امروز ، ریحانه طباطبایی فعلا دانشجو در قبرس

،سمیه بابایی شرمنده نمی دانم کجا کار می کنه ، مجید زاغری خبر

گزاری ایرنا و خود من که درس می خونم .

                                                         

غایبان که با دلایلی نیامدن

مسعود فاضلی خبرگزاری مهر ، فاطمه ملکی روزنامه اعتماد ملی ،

عباس حبیبی خبرگزاری فارس ، مریم ذولفقار ببخشید نمی دانم کجا

هست ، سعید شمس ، خانم علمی ،امیر نریمانی و .....

خیلی حال داد   من که بعد از ۲ سال بچه ها را دیدم خدا را شکر همه

شاد و خندان و با تن سالم بودن  و از خدا می خواهم در مراحل زندگی

همیشه موفق باشند . 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 16:2 |
                            
 يك مرد مالزيايي 33 ساله با يك زن 104 ساله ازدواج كرده و اطمينان مي‌دهد اين كار را براي پول نكرده، بلكه اميدوار است زندگي پايداري داشته باشد!  (دروغ میگه نامرد(shad23 ) )

به گزارش خبرگزاري فرانسه، محمد نوركه موسي مرد 33 ساله به روزنامه هاريان مترو گفت از 2 ماه پيش كه با همسر 104 ساله‌اش ازدواج كرده زندگي خوش و خرمي داشته است!

محمد نور قبلا مستاجر خانم ووك كندور 104 ساله بود. او گفت براي تنهايي پيرزن دلش مي‌سوخت و سرانجام تصميم گرفت با او ازدواج كند و اكنون به شدت از اين تصميم خشنود است!

محمد نور 33 ساله و خانم ووك كندور 104 ساله اميدوارند زندگي پايدار و پردوامي داشته باشند
+ نوشته شده توسط محسن بیدی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 20:39 |
یک سال از فوت پدر بزرگم گذشت . پدر بزرگ من شب شهادت امام حسین فوت کرد . اسمش غلام حسین یک بار کربلا رفت و در این روز هم فوت شد .
+ نوشته شده توسط محسن بیدی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 16:46 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar