تبليغاتX
محسن بیدی
خسته شدم از دنیای کنویی فکر گذشته داره کمی بامن نا مهربانی می کنه

الان که دارم می نویسم یاد گذشته می کنم و به خودم میگم ایا باز می توانم همان محسن بیدی

که از سال ۸۱ وارد عرصه خبر شد بشوم .

دوستانم دارن تلاش می کنند که به من بگن دوباره استارت بزن و خودم هم دوست دارم اما نه آغاز صفر

را، اخه یک زمانی ای بابا باز برگشتم به گذشته ، هفته گذشته یکی از استاد ها به من گفت چرا امدی

در این رشته داری با کی لجبازی می کنی تو جای دیگری نیاز بودی و حالا این جا با یک محیط نا اشنا

اما به این استاد عزیز گفتم این لجبازی نیست دارم تلاش می کنم خودم را دوباره امتحان کنم و حالا

می خواهم از دنیای مجازی کمک بگبرم تا دنیای کنونی برایم قابل درک تر باشد .

این روز ها دارم یک مطلب می نویسم که بدم به یکی از رسانه ها کمی نقد از جامعه کنونی است

نگاهی به تجارت ایرانیان که ایا علمی صورت می گیرد یا نه تا حالا با ۴مقام مسئول که خدا را شکر من

را می شناسند مصاحبه کردم و تنها یک مسئول دیگر مانده اما باز یاد مصاحبه سال ۸۴ با وزیر ...

می افتم که می گفت تو خسته نمیشی از گیر دادن به بازار .

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 21:31 |
اینجا برای از تـو نـوشـتـن هوا کــم است     عالـم بـرای از تـو نـوشـتـن مــرا کــم است
اکسير من نه آن که مرا حرف تازه نيست     من از تو می نويسم و اين کيميا کم است

الان چند روزه كه هيچ آفلايني نمياد ... دو حالت داره : يا دوستان قهر كردند و بنده را فراموش ، يا باز زده به سرش و پيغام نمياره . بنابراين لطف بفرمائيد و اين مسئله را در نظر بگيريد .... ممنون ميشم ....


باران میاددارم  ... آهنگ فرامرز اصلاني گوش میكنم ، بعدش هم فكر میكنم خيلي داره بهم خوش ميگذره و از اين جور حرفها ... الكي خوشي هم بد نيستا ... گرچه معمولا اثرش زود ميره .... حيف ...

با شادي دوست شاد شوي ... و با ناراحتيش ناراحت
وقتي خوشحاله بخاطرش در آسمانها سير كني
و وقتي ناراحته آسمان را تيره و تار ببيني
با لبخندش دنيا را در مشتانت ببيني
و با گريه اش دنيا را خورد شده زير پا ...

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 14:18 |

صبح ها از خواب بيدار مي شويم و تا شب هزار تا كار مختلف مي كنیم.

 اما جالب این هست در دنيايي چنان شگفت زندگي مي كنيم كه زندگي ما خود رويايي شگفت انگيز بيش نيست .

 

تجربه روزگار به من آموخته است كه آدميزاده عمري را در رويا مي گذراند و فقط آن هنگام بيدار مي شود كه پايان عمرش فرا رسيده است .

حالا که می خواهم در این رویایی که برای خود ساختم باشم باید بگویم ای خدا در رویاهای من نیز کمکم کن . 

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 22:45 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar