آينه پارچهای شفاف که ميان من و چهره کشيده تا خودم را به جا نياورم.
رعشهی سادهی گذرا تمام میشود. زودتر از دليلش، خود عمر. همين است که میدانم پيش از مردن آرام خواهم گرفت و روز تولدم نخواهم مرد. پدرم را پشت سر گذاشتهام امسال. پدرم که بيست و ؟ مرا در آغوش داشت. منی که کودک بودم. کودکتر از حالا.
بينی برجسته در صورت همان بينی است. بينی ريز کودکی که در حياط سيمانی، تنها میپلکيد. بينی من در آينه همان بينی است که حالا کشيده و بزرگتر شده با تمام تن. حياط سيمانی، از ديوارهای بلند آجری ساختمانها، زشت نبود. زشتی، آسفالت کشيدهشده روی زمين بود. زمينی سياه که دورمان نگه میداشت از خاک. حياط با نردههايی کوتاه و دری کوچک و آهنی به خيابان گشوده میشد. درِ هميشه گشوده، حياط را به خيابان میدوخت. در دو طرف ساختمانهايی بلند سر به آسمان میزدند. ساختمان های کوچک چسبيده به هم که پنجرهی پردهی کشيدهی يکیشان از بوی غذای مادر در این روز خبر می دهد .











