تبليغاتX
محسن بیدی

بوی عیدی / بوی فامیل بازی های قدیمی / بوی نفس گذشته مادر بزرگ / بوی تنها گذاشتن پدر بزرگ /

 بوی نم نم بارون زده روی دیوار گلی در خونه مادر بزرگ / اما حالا ...

بوی عيدی، بوی توپ، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو،
بوی ياس جانماز ترمه مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خستگيمو در می‌کنم.

اخی دلم یاد مادر بزرگم افتاد اخه می دونید مادر بزرگ چند سالی هست رفته .

یادم میاد زمانی که پدر بزرگ و مادر بزرگ داشتم هر سال عید روز اول به همراه خانواده می رفتیم تا

از آن دو عزیز عیدی بگیریم همیشه شاد و خندان چون می دونستم قلکم داره پر میشه  اما ...

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه عيدی از شمردن زياد،
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خستگيمو در می‌کنم.

           

اره خستگی در ان دوره خیلی راحت با چند کلمه بزرگتر ها از بدن ما باقی ماندگان نسلشان  در می آمد

 یادم میاد چهارشنبه سوری ها را که داداشم من را با خود می برد اونجا ...

فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه ،
شوق يک خيز بلند از روی بوته‌های نور،
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خستگيمو در می‌کنم.

داره کم کم عید میشه اما ترس دارم چون باز دارم بزرگ میشم اما باز ...

عشق يه ستاره ساختن با دلک،
ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌های عيد مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خستگيمو در می‌کنم.

اما باز با تمام همه اینها میگم ...

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی، هوس يه آب‌تنی،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خستگيمو در می‌کنم...

" فرهاد روحت شاد "

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 10:25 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar