تبليغاتX
محسن بیدی

خستگی در تن من ماند ۴ روزی برای برخی کار های عقب افتاده شخصی از اداره مرخصی گرفتم  و به سمت کویر حرکت کردم در راه گون و نسیم را می دیدم که باز هم از هم احوال جستجو می کردند اما من مجبور به حرکت بودم و شاید از نسیم شتابان تر .

اول مقصد جایی بود که شاعر می گوید زگهواره تا گور دانش بجوی اری به سمت دانشگاهی رفتم که در کنار خود گورستانی را هم دارد مردمی که به زیر خاک رفته اند تا از این روزگار دیگر خبری دیگر نداشته باشند .

استان اصفهان را دیدم که که این بار پر از آب بود می گفتن ته کشیده خشک هست اما نه زنده رود همچنان زنده بود آب روان در آن جریان داشت و چرخه زندگی را برای انسان می چرخاند .

سری هم به شهرکرد زدم بلند ترین استان ایران زمین سرزمین مردمان دلیر کسانی که نمی دانم به چه دلیل کنار نام استان خود منطقه محروم را یدک می کشند اما به راستی مهد زیبایی بود .

دوباره اصفهان و دیدار برای اخرین بار با برخی از دوستان چراکه دوستان همه برای انسان نخواهند بود پس چه خوب است در خاطر با خاطره خوش باشند .

اما چرا خسته ام چرا خستگی در تن ماند دوستی را دیدم که روزهای خوشی را با هم می گذراندیم یک جوان پر انرژی اما دیشب انرژی در او ندیدم خسته بود شاید کمر آن هم همانند خیلی از افراد به علت فشار مالی خمیده شده بود می گفت محسن روز ها کمبود و سبکی را در زندگی احساس می کنم .

شاید بگید سبکی که برای انسان مفید است اما نه این سبکی ، سبکی بوی رفتن دارد بوی جدایی از دوست بوی غریب ماندن و تنهایی .

دیشب ساعت ۱ بامداد راهی تهران شدن دیگر زمانی مشخص برای بازگشت و دیدار از دوستان مشخص نیست اما امید دارم که زمان ، زمان شادی باشد و دیدار، امید و سلامتی .

اما خستگی در تن من مانده ولی با تمام وجودم از خدا می خواهم همه ایرانیان و دوستان من حقیر موفق ، شاداب و سلامت باشند . 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 14:17 |
سلام سال جدید شده اره هنوز جدید هست اخه تنها ۱۵ روز از ان گذشته و من مثل همه امدم سر کار

الان هم پشت میز کارم نشستم و در حال انجام کار هستم !

داشتم یک مطلبی می نوشتم گفتم بزار اول برم وبلاگ را سری بزنم و دیدم که چطور دوستان در این

مدت با حضور خود من حقیر را شرمنده کرده اند ، خلاصه این مطلب را که می خواهم در این روز بهاری

برای شما عزیران بزارم حاصل روز های خوش تعطیلات بوده و امید وارم شما از خواندن احساس رضایت

 کنید .

                     

کتاب فارسی پنجم دبستان دستم بود، سه چهار روز مانده به عید. تعطیل مان کرده بودند. دیگر یاد گرفته بودم که اگر می خواهم از تعطیلات لذت ببرم، باید این سه چهار روز را حسابی بگذارم برای تکالیف عید. منطقه ما اولین منطقه ای بود که در مدارس ابتدایی اش به طور آزمایشی دفترچه تکالیف نوروزی را می دادند دست دانش آموزان تا بعد از عید پر شده برگردانند. بالای هر دو یا سه صفحه ی دفترچه- با آن قطع بزرگی که داشت- تاریخ یکی از روزهای فروردین را نوشته بودند که نشان می داد سهم بدبختی و عذاب ما در یک روز چقدر است. چاره ای نبود، باید داوطلبانه می رفتم داخل شکم مصیبت، تا روز سال تحویل، وقتی انتظار می کشیدیم تا ماهم مثل خاله و دایی  و بچه های شان بریم خونه مادر بزرگ تا همه با هم باشم اخ خدا چه حال داشتم اون زمان خیلی احساس خوشوقتی و خوشحالی می کردم .

 

با این حال، آن موقع اصلا حوصله تکرار آنهمه ریاضی و هندسه و تعلیمات دینی و علوم تجربی را - آنهم در قالب بد ترکیب و افسرده رنگِ دفترچه ی دقّ- نداشتم. گفتم که کتاب فارسی پنجم دبستان دستم بود. اما آن هم دردی را دوا نمی کرد. کم بود برای فرار از تکرار. موقع بی حوصلگی می رفتم داخل اتاق انباری برای فضولی. یکی از دوستان پدرم مقداری از وسایلش را به امانت گذاشته بود آنجا. چند تا نوار کاست سونیِ قرمزِ بدون برچسب داخل یک سبد بود. برداشتم شان و رفتم توی اتاق و خزیدم زیر لحاف و یکی شان را انتخاب کردم برای شنیدن:

 

 

“….بهار آمد و به باغ شیوه ی رستن آموخت. درختان بار دیگر طبیعت را به زیبایی آراستند و پرندگان را به لحظه های گرم هماغوشی در زیر رواق گلبرگ های نسترن بشارت دادند…..”

 

 

صدای گرم، دلنشین و آشنای آقایی بود که آن موقع نمیدانستم کیست، اما شنیده بودمش صد ها بار، موقع تماشای کارتون، و این بار چیز دیگری بود. حس دیگری که من را از خود بیخود کرد. دوباره شنیدمش و دوباره… و بازهم. حالا دیگر تکرار مزه داشت. نمیدانستم این چند جمله از کدام متن بود، نوشته ی که بود و اصلا وسط کاست های دوست پدرم چه می کرد. اما مرا برد به دنیای بلوغ، شعر و دگرگونگی؛ و از یادم برد ملالِ تکلیف عید را.

 

 

روز اول و دوم عید حسابی خوش گذشت. نشئه ی دیدن دنیا با چشم نو یافته ام بودم. برای من، بوی بهارِ آن سال با عشق زمینی، باروری، زایش و معنا های تازه همراه بود. از روز سوم دلشوره ها شروع شد، اما دیگر کاری از دستم بر نمی آمد. دانش آموز درس خوانِ مودبِ سر به زیر، عاصی و بی خیال شده بود.

 

عید آن سالها برای ما تنها فرصت بود برای تماشای فیلم ها و کارتونهایی که در تمام طول سال از ما دریغ می شد. باستر کیتن و ماکس لندر و هارولد للوید و برادران مارکس را با چهره و صدای جمشید گرگین دوره می کردیم، آن هم نصفه و نیمه. انگار خنده ی تمام و کمال بر ما حرام بود و عید، تنها مجوز شادی محدود. ولع تماشای فوتبال روزِ اروپا و فیلم های “خوب” تمامی نداشت؛ که می دانستیم بعد از عید، همه چیز تمام می شود.

 در برنامه کودک از حیوانات و زنبور ها و انسانهایی که در کودکی با چشم گریان در به در به دنبال مادرشان می گشتند خبری نبود و این شانس را داشتیم که به جای کارتون های غم افزای ژاپنی، یوگی و دوستان و پلنگ صورتی و تنسی تاکسیدو و گوریل انگوری را ملاقات کنیم. فرصت کم بود و اشتهایمان سیری ناپذیر. اما مگر می شد با این دفترچه تکلیف لعنتی از همین مختصر لذت برد؟ زهر مارمان می شد. همیشه.

 

 

از آن سال پنجم دبستان 15 سال گذشته است. به رغم نکوهش های بی پایان پدر و مادرم، دوران راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه عید ها همچنان و همانسان گذرانده ام. همیشه، کش دادن شب های خوش و چشیدن طعم آزادی در انجام کارهایی که دوست دارم را به بهای از دست دادن فرصت ها خریده ام. پشیمان هم نیستم.

 

 

در این ۹ سال کار روزنامه نگاری، تقریبا هیچ سردبیری به خاطر تاخیر های طولانی در تحویل مطلب، از من دل خوشی نداشته. الان ... اما همه و همه را باید درک کرد حال هم  نمی دانم مطلب به این شماره می رسد یا نه! اگر نرسید نگه اش می دارم برای ماه بعد، که سردبیر، یک بار هم که شده، ببیند که اولین بهاریه را من زود تر از همه تحویل داده ام!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 12:41 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar