خستگی در تن من ماند ۴ روزی برای برخی کار های عقب افتاده شخصی از اداره مرخصی گرفتم و به سمت کویر حرکت کردم در راه گون و نسیم را می دیدم که باز هم از هم احوال جستجو می کردند اما من مجبور به حرکت بودم و شاید از نسیم شتابان تر .
اول مقصد جایی بود که شاعر می گوید زگهواره تا گور دانش بجوی اری به سمت دانشگاهی رفتم که در کنار خود گورستانی را هم دارد مردمی که به زیر خاک رفته اند تا از این روزگار دیگر خبری دیگر نداشته باشند .
استان اصفهان را دیدم که که این بار پر از آب بود می گفتن ته کشیده خشک هست اما نه زنده رود همچنان زنده بود آب روان در آن جریان داشت و چرخه زندگی را برای انسان می چرخاند .
سری هم به شهرکرد زدم بلند ترین استان ایران زمین سرزمین مردمان دلیر کسانی که نمی دانم به چه دلیل کنار نام استان خود منطقه محروم را یدک می کشند اما به راستی مهد زیبایی بود .
دوباره اصفهان و دیدار برای اخرین بار با برخی از دوستان چراکه دوستان همه برای انسان نخواهند بود پس چه خوب است در خاطر با خاطره خوش باشند .
اما چرا خسته ام چرا خستگی در تن ماند دوستی را دیدم که روزهای خوشی را با هم می گذراندیم یک جوان پر انرژی اما دیشب انرژی در او ندیدم خسته بود شاید کمر آن هم همانند خیلی از افراد به علت فشار مالی خمیده شده بود می گفت محسن روز ها کمبود و سبکی را در زندگی احساس می کنم .
شاید بگید سبکی که برای انسان مفید است اما نه این سبکی ، سبکی بوی رفتن دارد بوی جدایی از دوست بوی غریب ماندن و تنهایی .
دیشب ساعت ۱ بامداد راهی تهران شدن دیگر زمانی مشخص برای بازگشت و دیدار از دوستان مشخص نیست اما امید دارم که زمان ، زمان شادی باشد و دیدار، امید و سلامتی .
اما خستگی در تن من مانده ولی با تمام وجودم از خدا می خواهم همه ایرانیان و دوستان من حقیر موفق ، شاداب و سلامت باشند .
