تبليغاتX
محسن بیدی - شهادت نردبان آسمان بود

داشتم دفتر خاطراتم را ورق مي زدم ياد خط نوشته هايي افتادم كه روزي در طلائيه نوشته بودم انجا حرف حرف من و قلم قلم من نبود كه بر روي كاغذ مي رقصيد شايد من تنها وسيله اي براي نوشتار بودم .

روزي كه نوشتم ، اينجا طلائيه است. سكوتي عجيب، نه بر فضا، كه انگار بر تك تك اعضاي هيات همراه حكم فرماست. همه چيز ساده. همه جا خاك. آهنگ آرام و محزوني كه دل را مي‌لرزاند همه جا به گوش مي‌خورد.

 آهنگي كه خودم و بعضي ديگر براي گوشي‌هايمان انتخاب كرده‌ايم و انگار دلمان مي‌خواهد هميشه دلمان بلرزد! آهنگي كه هر لحظه دلت مي‌خواهد يكي آن ميان فرياد بزند: «گم‌گشتة ديار محبت كجا رود؟»

گوشه‌اي روي پلاكاردي نوشته شده است: «به آستان مقدس شهداي مظلوم طلائيه خوش آمديد». بعضي از همين حالا قبل از گذر از سردر، كفش‌ها را از پا درآورده‌اند. همه چيز بوي غم و غربت مي‌دهد! خدايا! چه غم غريبي اينجاست!

«فاخلع نعليك، انك بالواد المقدس طوي». فكر نمي‌كنم ديگر با وجود اين جمله در بالاي سردر، كفش در پايي مانده باشد. انگار كه بي‌هيچ حرفي حكم مي‌كند و توان مقابله با آن نيست. آري! اينجا نيز گوشه‌اي ديگري از وادي مقدس «طوي» است.

پا در راه مي‌گذاريم. راه خاكي و طولاني است كه دو طرف آن را با تابلوها و پرچم‌هاي رنگارنگ آذين بسته‌اند. هنوز چند قدم بيشتر نرفته‌ام كه تابلوي اول به چشم مي‌خورد: «شهادت نردبان آسمان بود» بقيه‌اش را ننوشته‌اند، اما دلم مي‌خواهد همانجا جار بزنم: «چرا برداشتند اين نردبان را؟!»

حال امروز مي گويم حال كه چهار سال از آن روز مي گذرد ، تو را به خدا هيچ وقت حوالي غروب به طلائيه نرو! غروب طلائيه ديوانه مي‌كند تو را! ديوانگي قشنگي است، اما نه در شهر كه آدم‌هايش بوي آهن مي‌دهند و سيمان و گچ. آدم‌هاي شهر چه مي‌دانند چه بر سر تو مي‌آيد وقتي مي‌بيني حتي روي تكه سنگ طلائيه هم نوشته است: من هم غريبم!» آدم‌هاي شهر چه مي‌دانند؟!

 

+ نوشته شده توسط محسن بیدی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:17 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar